اندر احوالات امروز

تازه برگشتم..

از ساعت 9 صبح شروع شده بود تا 6 غروب...

هم عالی بود..هم وحشتناک بود...

گریه کردیم..عر زدیم..جیغ زدیم...رقصیدیم..ارامش گرفتیم..بپر بپر کردیم..فحش دادیم...

+تقریبا حس کردم حالم خوبه اما بازم رفتم...چون نیاز داشتم بهش...اما حتی برای یک صدم ثانیه فکر نکردم انقدر خشم و ناراحتی دارم...

خاطره ها و حرف هایی تو مدیتیشن برام تداعی شد که فکر نمیکردم تو بچگیم همچین خاطره بدی داشته باشم و همچین دردی ...و نمیدونم چجوری یاد اوری شد اون لحظات...

+بخشیدم..بابا رو..امید رو..مامان رو...همه و همه ادمایی که ناخواسته و بدون این که بخوان ناراحتم کردن...که داغونم کردن...در صورتی که از نظر خودشون به صلاحم بود و بهترین تصمیم گرفتن گاهی  و بهترین نوع زندگی رو بهم دادن...که چیزا و کارایی رو انجام دادن که حس کردن بهترین کاره...پس گناه اونا چیه! 

+اون لحظه ای که باید فحش میدادم و میزدم و خالی میشدم...نتونستم..! نتونستم بزنم..نتونستم فحش بدم...یه چیز عجیبی مانع میشد...اما به شدت جیغ زدم...تو عمرم این همه جیغ نزدم..با این صدای بلند...20 دقیقه با صدای بلند زار زدم و جیغ زدم....کل روز جز تو تایم اشتی با خودمون و جشن اخر و  وسط فقط در حال گریه بودیم و یاد اوری کودکیمون و اذیت و ازار شدن های ناخواسته..از هر نوعی..فیزیکی..جنسی یا هر چیزی...

+عالی بود خیلی بیشتر از عالی..این که یهو همه  جوره بریزی بیرون و بخوای فراموش کنی...سبکی خاصی میده..ارامش حتی...

اون لحظه بعد پایان کلاس همشو داشتم...اما از وقتی رسیدم خونه بازم ته دلم یه حس سنگینی خاصی هست..شاید از خستگی نمیدونم..اما کاش واقعا چیزی نمونده باشه که نبخشیده باشم...من ارامش میخوام و بس...هیچ چیز دیگه زندگیم برام مهم نیست...ادمای شاخ..پول..زندگی فلان و چنان..لباسای چند ملیونی...دوس پسر و پارتنر پولداره ال و بل..هیچ کدوم ارضام نمیکنه بر خلاف دوستام...فقط ارامش میخوام و ارامش و بازم ارامش...خسته ام...و میخوام از قفسی که ساختم در بیام...و میام...

+امروز مشاورم میگفت عالی پیش میری...اونایی که یه سال کلاسا رو اومدن هم نتونستن بعضیاشون  جرات پیدا کنن بشینن رو صندلی و اون اتفاقات براشون بیفته...اما تو انجامش دادی ...اینا عالیه..پا به پا اومدنت عالیه...

که کلی ذوق میکنم از حرفاش و بعدش میگه که خوب بعد این کلاس حرفات به پدرت بزن... و بشکون بتی که دورت ساختی..و منم که شوک میشم از حرفاش و میگم هر کاری بکنم ارتباط گرفتن با بابا برام مثل مرگ میمونه بس انرژی ازم میگیره...دو تا ادم مغرور که نمیتونن ابراز کنن بهم..

بهم گفت پله پله نتونستی تو نامه براش بنویس..اما اونم نمیتونم... باید هزار و صد بار بمیرم و زنده بشم...:(

+هیچ انرژی برام نمونده...عین جنازم


منبع این نوشته : منبع
ارامش ,برام ,عالی ,میخوام ,بازم ,نتونستم ,ارامش میخوام ,صدای بلند